کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

کربلا یعنی همه چیز...

کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة


سلام ما به حسین و به کربلای حسین
سلام ما به علمدار باوفای حسین

سلام ما به سلامی که عصر عاشورا
نموده بر بدن غوطه ور به خون زهرا

سلام ما به جبین شکسته زینب
سلام ما به نماز نشسته زینب

سلام ما به بدن های مانده در صحرا
سلام ما به ملاقات زینب و زهرا

سلام ما به لب چوب خیزران خورده
به آن خرابه نشینی که نیمه شب مرده

سلام ما به تنوری که اشک زهرا ریخت
به اشک بچه یتیمی که در سحرها ریخت

سلام ما به فرات به موج سوزانش
سلام ما به ابوالفضل و چشم گریانش

در پایان سفر کربلا را برای همه دوستان آرزو میکنم...

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

شب عید

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۰۵ ب.ظ

راستی یه چیزی ;

ایام عید هیچ جایی مثل کربلا به آدم حال نمیده...

اینو فقط من نمیگم

اینو همه اون کسایی که بودن و حس کردن میگن

آخرای اسفند سال 82 که رفتیم دقیقا ایام عید نوروز سال 1383 توی شهر عشق یعنی کربلا بودیم

بقول اون بنده خدا که میگفت کربلا مثل خونه خودت میمونه . اونجا که باشی دلتنگ هیچ کس و هیچ چیزی نیستی

کربلا کربلا کربلا... السلام علیک یا اباعبدالله ع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۵
خادم هیئت

مناظره کربلا و کعبه

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ب.ظ

گفت با کرب و بلا کعبه من از تو برترم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

کعبه گفتا مرد و زن بر گرد من آرد طواف

من مَطاف مسلمین از کِهتر و از مِهترم

کربلا گفتا چه گویی هر شب آدینه من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۳۵
خادم هیئت

اولین خاطره سرزمین عشق

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۳ ب.ظ

01
یادش بخیر اولین باری که رفتم به سرزمین عشق ، کلاس اول دبیرستان بودم ...
همه چیز بقول دوستان یهویی اتفاق افتاد
رفته بودم بازار برای خودم گشتی بزنم وقتی برگشتم خونه دیدم یه عالمه مهمون اومده خونمون
تعجب کردم ، بعد فهمیدم برای چی اومدن...
بابام سرکار بود ولی ظهر میومد خونه.
خلاصه نهار رو خوردیم و بی حوصله رفتم توی اتاق دیگه و دراز کشیدم و به این فکر میکردم که :
امام حسین ع میشه منم بیام ؟ من تاحالا کربلا نیومدم ، اینم بگم حتی همون فکرش هم آدم و عوض میکنه...
برادر بزرگترم هم اومد اینور پیش من ، انگاری اونم همین حرفا رو داشت میزد با امام حسین ع
توی همین فکرا بودیم که بابام اومد برای نماز خوندن وقتی ما رو دید متوجه قضیه شد ، رفت با قاچاق بر که آشنا بود حرف زد و خلاصه اومد به ما گفت دوش بگیرین و یا علی مدد بسمت کربلا...
نمیدونستم چی شده ، چی کار باید انجام بدم از بس شوکه شده بودم
خیلی حال خوبی داشت.
(عاخه شب تاسوعای حسینی همون سال که چند هفته قبلش بود پدر و مادرم و برادر کوچکترم رفتن کربلا ، همون موقع یادمه رفتم پیش بابام گفتم منم میام گفت پول کم دارم
هیچی دیگه منم قهر کردم و رفتم و حتی بدرقشون نیومدم. خیلی ناراحت بودم . زمستان سال 1382 بود)
همه چیز یکدفعه ای برامون فراهم شد تازه فهمیدم که معنی رضاینامه اباعبدالله ع یعنی چی
بعد از ظهر ساعت 4 بود سوار اتوبوس ها شدیم و راه افتادیم
خیلی خوشحال و سر مست
قم اراک خرم آباد ایلام اهواز آبادان مسیرهای حرکتمون بود
شب توی نخلستانهای آبادان بودیم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳
خادم هیئت