کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

کربلا یعنی همه چیز...

کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة


سلام ما به حسین و به کربلای حسین
سلام ما به علمدار باوفای حسین

سلام ما به سلامی که عصر عاشورا
نموده بر بدن غوطه ور به خون زهرا

سلام ما به جبین شکسته زینب
سلام ما به نماز نشسته زینب

سلام ما به بدن های مانده در صحرا
سلام ما به ملاقات زینب و زهرا

سلام ما به لب چوب خیزران خورده
به آن خرابه نشینی که نیمه شب مرده

سلام ما به تنوری که اشک زهرا ریخت
به اشک بچه یتیمی که در سحرها ریخت

سلام ما به فرات به موج سوزانش
سلام ما به ابوالفضل و چشم گریانش

در پایان سفر کربلا را برای همه دوستان آرزو میکنم...

آخرین مطالب

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اربعین 1394

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ق.ظ

حدود یکسال بعد از اربعین 1393 ...

یک هفته مانده بود به اربعین حسینی (1394)...

شبکه سه دیگه شبکه ثابت  بود برای ما ...

به هر طرف زنگ میزدیم که ببینیم مرز رو باز کردن یا نه یا شایدم اصلا این کار امکان دارد یا خیر...

وقتی تلویزیون رو روشن میکردم جگرم خون میشد...

مادرم : هرچی قسمت باشه ، اعصابتو خورد نکن ، اگه آقا طلبید که انشاالله میرسین

چند روز قبل هم برادرم که سال سوم تجربی میخوند به ما گفته بود اگه امکان داره منمم با خودتون ببرید ، ولی انگار خبر نداشت که قصد رفتن داریم ولی راه رفتن نه.

خلاصه دیگه با جمعی از رفقا به تنگ آمده بودیم ولی خداییش امیدوار بودیم.

صبح ساعتهای 8 بود که یکی از رفقا که قبلا بهش سپرده بودم تا در صورت خبری از مرز فورا ما را مطلع کند ، زنگ زد و گفت : حبیب ، سریع جمع کنید و راه بیفتید تا مرز بسته نشده.

منم که اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم ،مادرم گفت آروم باش ، دیدی اگه آقا بطلبه دیگه هیچ دولت و قدرتی جلودارش نیست ، فقط کافیه اراده کنه.

فورا زنگ زدم به دوستام.

روح الله مرز باز شده سریع وسایلتو جمع کن.

محمد مرز باز شده فورا آماده شید.

محمد و روح اله با موتور اومدن دم خونمون که قضیه چیه . منم توضیح دادم...قرار بر رفتن شد. همگی رفتن برای استحمام و خداحافظی با خانواده.

وسایلامو جمع میکردم که بابام زنگ زد گفت اگر رفتی قبلش دنبال برادرت برو و اونو با خودتون ببر. رفتم مدرسش و با ناظم رفتم جلوی در کلاس . در کلاسشون باز بود و زنگ ادبیات. تا منو ناظمو دید خوشحال شد...

توی ترمینال بلیط گرفتیم که داییم زنگ زد گفت اتباع رو از مرز گرفتن و دارن میبرن برای دیپورت از مرز ایران . اما رفقای ما انگار این حرفا رو قبول نداشتند. گفتن تا اینجا اومدیم ، تا مرز هم میریم و نهایتا شاید دیپورت شدیم ولی سعیمونو کردیم تا بریم حرم عشق.اگر نشد شاید آقا ثوابشو برامون بنویسه هرچند حسرتش تا ابد هست.

راننده هم که اومد سریع بلیط رو گرفت و ته برگها رو جدا کرد و گفت توکل بخدا.

... قم ، اراک ... مسیر همدان شلوغ

راننده : باید بریم شلمچه ... مسافرا : باید بریم مهران یا برگردیم

نیروی انتظامی جلوی اتوبوس رو گرفت و گفت ورود اتوبوس به مسیر همدان ممنوعه بدلیل ترافیک سنگین ، راننده هم تایید کرد... مردم اعتراض کردند ، وقتی با اعتراض مردم روبرو شدند ره رو باز کردند و گفتند باید این مسافرا رو برسونی مهران

راننده هم بعد از مشاجره و یه درگیری کوچک قبول کرد ، ولی از مسیر دیگه ای رفت که خلوت بود. تا نزدیکی های اهواز رفتیم و از جنوب غرب بسمت مهران حرکت کردیم. به دهلران رسیدیم . چند اتوبوس که حامل هموطنای خودم یعنی افغانستانی بودند رو دیدیم که نیروی انتظامی جلوی همه رو گرفته بود و اجازه عبور نمیداد.سرباز نیروی انتظامی اصلحه رو سمت زوارالحسین ع گرفته بود و میگفت نیاین بخدا میزنم ، مردم  هم بدون توجه به حرفاش حرکت میکردند و شعار لبیک یا حسین ع رو میگفتند.افسر نیروی انتظامی برای چک کردن اتوبوس ما اومد و بعد از توقف اتوبوس ما به مسافرا گفت باید این افغانیها رو پیاده کنی وگرنه اجازه ورود نمیدیم.و...

چند تا از بچه جوونای ایرانی گفتن باید پیاده شید و پیاده برید ، بعضی ها هم گفتند برید توی بیابون و بعد از دور زدن پاسگاه که دو سه کیلومتری مسیر بود دوباره سوار شید. با خودمون گفتیم ما ه افغانی هستیم اینم روش. عیب نداره. راننده که بچه اصفهان بود گفت : شما این جاها رو نمیشناسید و پیاده هم نمیتونید برید. چون این مناطق باتلاق زیاده. گفت : یا همه با هم میریم مهران یا هیچ کسی رو نمیبرم و همه رو میبرم تهران. گفت پرده ماشینو بکشید و بیرون رو نگاه نکنید.پنج دقیقه ای صبر کرد و رفت جلوی افسر ناجا و گفت پیادشون کردم اگه میخوای بیا چک کن. افسر هم گفت نیازی به چک کردن نیست و برو...

نماز صبح مرز مهران بودیم و وارد خاک عراق شدیم... توی راه یجا تفتیش شدید بود برای ورود به نجف که افسر عراقی جلوی ماشینو گرفت و بعد ازسلام و احترام به همه ، پرسید پاسپورت ویزا ؟ ترسیده بودیم ، ارت شناسایی که همراه داشتم نشون دادم ، خندید و گفت افغانی ؟ لا پاسپورت لا ویزا  و بعد اشاره کرد و گفت فی امان الله ، حتی تفتیش هم نکرد.

وسطیه راننده هست "احمد"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۸
خادم هیئت

ماه رمضان الکریم 1396

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ب.ظ

امروز سه شنبه یازدهمین روز از ماه مبارک رمضان...

خدا از همه ما قبول کنه تمامی نماز و روزه ها رو به آبروی آبرو دارامون انشاالله

یه فلش بک میزنم به سه سال قبل

سال 1393 ماه مبارک رمضان

هوا خیلی گرم ، خسته و بی حال ... عقربه های ساعت خیلی کند تر از تصورم میگذرد...اصلا توی ذهنم چیزی با عنوان زیارت کربلا خطور نمیکند...افغانی هستی ، مدرک شناسایی نامعتبری داری که یه سیمکارت 5 هزار تومنی هم بنامت رجیستر نمیشود.

حدودا یک ماه بعد منو دوست بسیار عزیزم که مثل برادر میماند برایم مشغول ار در یک ساختمان در منطقه نیاوران تهاران هستیم.

دو ماه بعد ماه محرم و چند روز بعد از محرم الحرام در سال 1393 ...   ... بعد از ظهر تلفن زنگ میخوره و یکی از دوستان میگه امار راه کربلا رو بگیر ، شنیدم بعضی ها از مرز رد شدند بدون ویزا و پاسپورت... تماس با برخی از دوستان و آشنایان این ماجرا را دارای قوت بیشتری کرد...

داییم زنگ زد که مرز بازه ...چند دقیقه بعد برادرم زنگ زد که میگن مرز واقعا بازه...دو روز بعد بازم زنگ زدند ولی اینبار خودشون داشتند میرفتند...شب حرکت برادر بزرگتر من و رفیقم که برادر بزرگتر اون هم داشت با همون گروه میرفت توی پارک محلمون جمع شده بودند و ما هم طبق رسم رفته بودیم برای بدرقه... حس خوبی بود ... چون برای بدرقه زوار الحسین ع رفته بودیم... جمعیت حدودا 70 نفری میشد که نصفشون برای خداحافظی و بدرقه اونجا بودند... اون شب ما هم قصد رفتن کردیم که براردر رفیقم اجازه نداد بخاطر کاری که دست ما بود و گفت یکی از ماها باید بمونه برای تحویل دادن کارهای مردم...

خداحافظی کردیم...

2 روز بعد یکی از کارکنای ساختمان بنام اوستا نادر (استاد بنای ساختمان که حدود 60 سال سن داشت): چخبر از برادراتون؟

رفتن الان نزدیک مرز هستن .

چند ساعت بعد همون اوستا نادر با سر و صورت خاکی و سیمانی و باحالی وصف نشدنی داشت لباس عوض میکرد ، فهمیدم داره کجا میره.داشت میرفت خونه که با خانوادش بره کربلا. یا حسین

قبل از رفتن رو کرد به ما و گفت : مهندس زنگ زده و اجازه نداده ولی من گفتم میرم و یک هفته بعد اگر گذاشتی میام سر کار اگر هم نذاشتی خدا بزرگه ...(خدا بزرگه)

کارگرای ساختمون هم دیگه حال کار نداشتن البته مهندس به اونا گفته بود که به هیچ عنوان حق خروج ندارن وگرنه اخراج میشن. اون روز اومدن و گفتن ما هم امشب میریم حتی اگر به قیمت از دست دادن حقوق و هر چیزی که بشه امشب حتما رفتنی هستیم.

همشون رفتند و تقریبا کسی نمونده بود ولی نمیدونم چرا قسمت من نشد اونسال.

راستی اونایی که مهندس اجازه نداده بود رفتند و برگشتند و همشون سرکارشون دوباره مستقر شدند.


دل سپردیم به تو حرکت کردیم

بعد یک عمر که ماندیم... حرکت کردیم

دستهامان همه خالی...نه! پر از شعر و شعور

عشق فرمود بیایید اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک 

اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم

ما دویدیم... ببخشید جسارت کردیم

سهم مان در حرم یکسره سرگردانی

بس که با قبله شش گوشه عبادت کردیم

لبیک یا حسین ع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۸
خادم هیئت