کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

کربلا یعنی همه چیز...

کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة


سلام ما به حسین و به کربلای حسین
سلام ما به علمدار باوفای حسین

سلام ما به سلامی که عصر عاشورا
نموده بر بدن غوطه ور به خون زهرا

سلام ما به جبین شکسته زینب
سلام ما به نماز نشسته زینب

سلام ما به بدن های مانده در صحرا
سلام ما به ملاقات زینب و زهرا

سلام ما به لب چوب خیزران خورده
به آن خرابه نشینی که نیمه شب مرده

سلام ما به تنوری که اشک زهرا ریخت
به اشک بچه یتیمی که در سحرها ریخت

سلام ما به فرات به موج سوزانش
سلام ما به ابوالفضل و چشم گریانش

در پایان سفر کربلا را برای همه دوستان آرزو میکنم...

آخرین مطالب

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

1397

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۴۳ ب.ظ

بنام خدا

 

امروز دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1397 ، برابر با 5 رمضان الکریم 1439 هجری قمری ، 21 ماه می 2018 میلادی هست.

امروز که این مطلب رو مینویسم خدا رو شکر یه خورده وقت اضافه همراه با حال نوشتن دارم به لطف خدای کریم.

همونطور که میدونید این وبلاگ خاطراتی از سفر به کربلای معلی از این بنده حقیر هست.

خدا بحق امام حسین ع توفیق داد که باز هم در اربعین سال 1396 بتونم نایب الزیاره دوستان در سرزمین مقدس کربلا و یا شایدم عراق باشم.

اما با این تفاوت که امسال سفرم جنبه قانونی هم داشت بر خلاف دوره های گذشته

البته امسال نیمه قانونی رفتم و یا رفتیم چون پاسپورت و ویزامون کمی مشکل داشت.

یادم نمیره که روز آخر تحویل پاسپورتامون بود و رئیس دفتر کفالت اتباع که شخصا عهده دار این مسئولیت بود بعد از ساعت کاری هم برای زوار محترم خدمت رسانی میکرد.

خدا خیرش بده آقا سید تقی قائمی

ویزای برادرم رو شخصا پرداخت کرده بود چون از دوره های قبل شناختی داشت که ما عازم هستیم انشاالله

هر سری که میومد چندتا پاسپورت میاورد ، منم همش دنبالش بودم که ببینم برا منم رسیده یا نه.

گذشت و گذشت تا گفت این سری آخری هست که ناجا تحویل میده ،

سری آخر چند ساعتی طول کشید و همه حیران بودن که ببینن روادیدشون صادر میشه یا نه

ساعت حدودا 7 شب بود که بالاخر اومد و منم دویدم طرفش قبل از اینکه ازش سوال کنم رو کرد بمن و گفت فلانی آخرین پاسپورت مال تو بود که یبار هم جا گذاشتم و زنگ زدن و گفتن یکی جامونده ، نمیدونم حکمت تو چیه

منم انقدر خوشحال شده بودم که نگو و نپرس ، انگار کل دنیا رو بهم دادن،شیرینی اون لحظه خداییش خیلی خاصه

سری قبلی که برا من نیمده بود وقتی رئیس بمن خبر داد که فلانی برا تو هنوز نیومده انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد ، رئیس بمن دلداری میداد که انشالله سری بعدی حتما هستی

خلاصه به رفیقم زنگ زدم و گفتم پاشو وسایلتو ببند که آقا ما رو هم خواسته

نفهمیدم شام چی خوردم . ازینجا ببعد خاطرات توی راهمون هست.

تا مطلب بعدی یا حق


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۳
خادم هیئت