کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

کربلا یعنی همه چیز...

کل یوم عاشورا ، کل عرض کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة


سلام ما به حسین و به کربلای حسین
سلام ما به علمدار باوفای حسین

سلام ما به سلامی که عصر عاشورا
نموده بر بدن غوطه ور به خون زهرا

سلام ما به جبین شکسته زینب
سلام ما به نماز نشسته زینب

سلام ما به بدن های مانده در صحرا
سلام ما به ملاقات زینب و زهرا

سلام ما به لب چوب خیزران خورده
به آن خرابه نشینی که نیمه شب مرده

سلام ما به تنوری که اشک زهرا ریخت
به اشک بچه یتیمی که در سحرها ریخت

سلام ما به فرات به موج سوزانش
سلام ما به ابوالفضل و چشم گریانش

در پایان سفر کربلا را برای همه دوستان آرزو میکنم...

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات اربعین» ثبت شده است

ماه رمضان الکریم 1396

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ب.ظ

امروز سه شنبه یازدهمین روز از ماه مبارک رمضان...

خدا از همه ما قبول کنه تمامی نماز و روزه ها رو به آبروی آبرو دارامون انشاالله

یه فلش بک میزنم به سه سال قبل

سال 1393 ماه مبارک رمضان

هوا خیلی گرم ، خسته و بی حال ... عقربه های ساعت خیلی کند تر از تصورم میگذرد...اصلا توی ذهنم چیزی با عنوان زیارت کربلا خطور نمیکند...افغانی هستی ، مدرک شناسایی نامعتبری داری که یه سیمکارت 5 هزار تومنی هم بنامت رجیستر نمیشود.

حدودا یک ماه بعد منو دوست بسیار عزیزم که مثل برادر میماند برایم مشغول ار در یک ساختمان در منطقه نیاوران تهاران هستیم.

دو ماه بعد ماه محرم و چند روز بعد از محرم الحرام در سال 1393 ...   ... بعد از ظهر تلفن زنگ میخوره و یکی از دوستان میگه امار راه کربلا رو بگیر ، شنیدم بعضی ها از مرز رد شدند بدون ویزا و پاسپورت... تماس با برخی از دوستان و آشنایان این ماجرا را دارای قوت بیشتری کرد...

داییم زنگ زد که مرز بازه ...چند دقیقه بعد برادرم زنگ زد که میگن مرز واقعا بازه...دو روز بعد بازم زنگ زدند ولی اینبار خودشون داشتند میرفتند...شب حرکت برادر بزرگتر من و رفیقم که برادر بزرگتر اون هم داشت با همون گروه میرفت توی پارک محلمون جمع شده بودند و ما هم طبق رسم رفته بودیم برای بدرقه... حس خوبی بود ... چون برای بدرقه زوار الحسین ع رفته بودیم... جمعیت حدودا 70 نفری میشد که نصفشون برای خداحافظی و بدرقه اونجا بودند... اون شب ما هم قصد رفتن کردیم که براردر رفیقم اجازه نداد بخاطر کاری که دست ما بود و گفت یکی از ماها باید بمونه برای تحویل دادن کارهای مردم...

خداحافظی کردیم...

2 روز بعد یکی از کارکنای ساختمان بنام اوستا نادر (استاد بنای ساختمان که حدود 60 سال سن داشت): چخبر از برادراتون؟

رفتن الان نزدیک مرز هستن .

چند ساعت بعد همون اوستا نادر با سر و صورت خاکی و سیمانی و باحالی وصف نشدنی داشت لباس عوض میکرد ، فهمیدم داره کجا میره.داشت میرفت خونه که با خانوادش بره کربلا. یا حسین

قبل از رفتن رو کرد به ما و گفت : مهندس زنگ زده و اجازه نداده ولی من گفتم میرم و یک هفته بعد اگر گذاشتی میام سر کار اگر هم نذاشتی خدا بزرگه ...(خدا بزرگه)

کارگرای ساختمون هم دیگه حال کار نداشتن البته مهندس به اونا گفته بود که به هیچ عنوان حق خروج ندارن وگرنه اخراج میشن. اون روز اومدن و گفتن ما هم امشب میریم حتی اگر به قیمت از دست دادن حقوق و هر چیزی که بشه امشب حتما رفتنی هستیم.

همشون رفتند و تقریبا کسی نمونده بود ولی نمیدونم چرا قسمت من نشد اونسال.

راستی اونایی که مهندس اجازه نداده بود رفتند و برگشتند و همشون سرکارشون دوباره مستقر شدند.


دل سپردیم به تو حرکت کردیم

بعد یک عمر که ماندیم... حرکت کردیم

دستهامان همه خالی...نه! پر از شعر و شعور

عشق فرمود بیایید اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک 

اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم

ما دویدیم... ببخشید جسارت کردیم

سهم مان در حرم یکسره سرگردانی

بس که با قبله شش گوشه عبادت کردیم

لبیک یا حسین ع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۸
خادم هیئت